اشعار شهادت امام محمدباقر(ع)
اشعار شهادت امام محمدباقر(ع)

اشعار شهادت امام محمدباقر(ع)

 

خوشا بحال دلی که به دلبری برسد

به سفره ی کرم ذره پروری برسد

همه رعیت ارباب میشویم اما

غلام باادب اینجا به برتری برسد

کسی که بر در این خانه سر بلند نکرد

به یک اشاره ی آقا به سروری برسد

اگرچه سائل او بی نیاز از دنیاست

در آخرت به مقامات بهتری برسد

به نیم قطره ی اشک محبتش ندهد

اگر خوشی دو عالم به نوکری برسد

شبیه فطرس درمانده غصه ای دارم

نشسته ام که مگر پر...نه...شهپری برسد

ز "قال باقر علیه السلام " مست شود

اگر کسی به فیوضات منبری برسد

کسی که بر کرمش افتخار میکردند

اگر نبود خلائق چه کار میکردند!؟

قلم به دست گرفته رساله بنویسد

به نام حضرت جل جلاله بنویسد

مقید است به تحلیل کربلای حسین

کنار این همه مقتل ، مقاله بنویسد

مقید است که تاریخ را ورق بزند

دوباره از غم تلخ قباله بنویسد

روایت سفرش سوی کربلا کم نیست

تمام روز و شب اش را به ناله بنویسد

میان روضه ی بازار شام میطلبد

که از نجابت طفل سه ساله بنویسد

تمام مرثیه هایش میان لفافه ست

به اشک چشم تر از "باغ لاله " بنویسد

برای اینکه محرم به کربلا برسم

نشسته ام که برایم حواله بنویسد

کنار این همه ابر بهار گریه کنم

میان روضه ی او زار زار گریه کنم

دلی شکسته و بغضی شکسته تر دارد

دوباره یاد چه کرده که چشم تر دارد ؟!

همیشه مجلس روضه ش پر تلاطم بود

حسین گفتن او مزّه ای دگر دارد

مرور خاطره ها کار هر شب آقاست

چقدر زخم روی زخم بر جگر دارد

چقدر پیر شده ، خم شده ، شکسته شده

به خاطر غم و غصه است ، خب اثر دارد

چقدر این شب اخر به مادرش رفته

میان نافله اش دست بر کمر دارد

لهوف از غم یک صبح تا شبش،گفته

کجا کسی ز غم و غصه اش خبر دارد!؟

میان این همه ارثی که از پدر برده

اگر غلط نکنم گریه بیشتر دارد

همیشه بالش زیر سرش پر از اشک است

چرا که روضه ی گودال زیر سر دارد

غروب روز دهم را نمی برد از یاد

شبیه خیمه شده ، آه شعله ور دارد

به یاد کودکی اش از رقیه می خواند

چه خاطرات عجیبی ز همسفر دارد ...

همین که خار نشسته به پای او کافی ست

خدا کند که دگر زجر دست بردارد

میان دفتر عمرش چه خاطرات بدی

ز چوب و باده و دندان و تشت زر دارد

در آن شبی که سنان بین راه اسیرش کرد

گرسنه بود ولی تازیانه سیرش کرد

عليرضا خاكساري

*************************

هجوم موجِ بلا را به چشم خود دیدم

غروبِ کرببلا را به چشم خود دیدم

به سر زنان پیِ عمه به روی تل رفتم

ذبیحِ دشتِ منا را به چشم خود دیدم

میانِ آن همه نیزه به دست در گودال

سنانِ بی سر و پا را به چشم خود دیدم

به زورِ نیزه زِرِه را ز تن در آوردند

مُرَملٌ بدماء را به چشم خود دیدم

زقتلگاه همه دستِ پُر که می رفتند

به دوشِ خولی عبا را به چشم خود دیدم

زمان حملۀ آن ده سوارِ تازه نفس

غبارِ رویِ هوا را به چشم خود دیدم

میانِ پنجۀ هر نعل تازه و میخش

لباسِ خون خدا را به چشم خود دیدم

سلام بر بدنِ بی سری که عریان شد

تنِ به خاک ،رها را به چشم خود دیدم

میانِ طایفه ها رأسها که قسمت شد

سرِ همه شهدا را به چشم خود دیدم

عمو که خورد زمین رویِ حرمله واشد

تمام واقعه ها را به چشم خود دیدم

به پشتِ خیمه به دنبالِ قبر اصغر بود

شکارِ رأسِ جدا را به چشم خود دیدم

فرارِ دختری آتش گرفته در صحرا

میانِ هلهله ها را به چشم خود دیدم

گذشته از همه اینها به شهرِ بد نامان

زمانِ قحطِ حیا را به چشم خود دیدم

میانِ مجلسِ نامحرمان و بزمِ شراب

ورودِ آل عبا را به چشم خود دیدم

تَهِ پیالۀ خود را کنارِ سر می ریخت

قمار و تشتِ طلا را به چشم خود دیدم

ضریحِ صورتِ جدم دوباره ریخت به هم

شتابِ چوبِ جفا را به چشم خود دیدم

عزیز کردۀ زهرا کنیزِ مردم نیست

اشارۀ دو سه تا را به چشمِ خود دیدم

قاسم نعمتي

*************************

ای آنکه قبرت بی چراغ و سایبان است !!!

روضه نمی خواهی !! مزارت روضه خوان است

گلدسته ات سنگی ست ، روی تربت تو

گنبد نداری ... گنبد تو آسمان است

اصلا نیازی به بیانش نیست دیگر

اوج غریبی تو از قبرت عیان است

تو یادگار داغ های کربلایی

از هرم ماتم در دلت آتشفشان است

هر روضه ات کرب و بلایی می شود ... چون

دور مزار تو پر از نامه رسان است

تو شاهد باران سیل آسای خونی

تو کعبه ای ... چشمت شبیه ناودان است

تو یادگار باغ های لاله هستی

اما به ذهنت خاطرات صد خزان است

جسم تو در خاک بقیع و روحت اما ...

در قلب یک گودال ، هر شب میهمان است

دیدی که در گودال ، جدت را چه کردند

دیدی که عمه روی تَل بر سرزنان است

تو شاهد گل های از ساقه جدایی

دیدی که بر نیزه سرِ پیر و جوان است

تو غیرت اللهی ... غم ناموس دیدی

از داغ غارت در گلویت استخوان است

تو مقتلی هستی که دیده روضه ها را

آنچه زبان از گفتنش هم ناتوان است

رضا قاسمي

*************************

چقدر ناله ی بی جان و بی صدا داری

به زیر لب تو فقط ذکر ربنا داری

گمان کنم که رسیده زمان پرزدنت

که زهر کینه اثر کرده و نوا داری

چه کرده با تو که اینگونه محتضر شده ای

"شهادتین"به لب های خود چرا داری ؟؟

نفس کشیدنت آقا چه سخت تر شده است

میان هر نفس خسته ات دعا داری

کشانده پای تو را روبه قبله ، زهر جفا

گمان کنم که شما درد بی دوا داری

کنار بستر تو مادری عزا دارد

که گشته غرق غم و نوحه و عزاداری

لبان خشک تو ذکر " حسین " می گویند

دوباره گریه و مرثیه را بنا داری

هنوز هم تو به یاد سه ساله غمگینی

هنوز هم به دلت داغ کربلا داری

تو در لباس اسارت چه صحنه ها دیدی...

چه زخم ها که تو از کعب نیزه ها داری

دل شکسته ی من وقف ماتم تو شده

شما هوای دل خسته ی مرا داری

به خواب دیده ام آقا که مرقدی زیبا

شبیه صحن و سرای امام رضا داری

کبوتر دل من پرکشیده چون زائر

به قصد مرقد خاکی حضرت باقر

اسماعيل شبرنگ

*************************

آه یادم نمی رود هرگز

غم جانسوز غارت خلخال

حمله ی نابرابر لشکر

به زنان و به خیمه و اطفال

 

صحنه اش بین صحن چشمانم

میدهد زجر هر شب و روزم

ذوالجناح آمد از دل میدان

با دو صد زخم بر سر و کوپال

 

چه بگویم از آن غروب غریب

در هیاهوی نیزه و شمشیر

تنی از روی شیب قربانگاه

غلت می خورد تا ته گودال

 

چه بگویم که تیزی خنجر

به روی حنجری فشار آورد

یک نفر بین قاتلانش شد

بر سر سر بریدنش جنجال

 

هم غرورم شکست هم قلبم

آن زمانی که دختری خسته

از روی ناقه بر زمین افتاد

دشت تاریک بود و رفت از حال

محمدحسن بيات لو

*************************

ای پنجمین امام که معصوم هفتمی

از ما تو را ز دور «سلامٌ علیکمی»

بر درد جهل خلق، ز عالم طبیب‌تر

نامت غریب و قبر، ز نامت غریب‌تر

وقف علوم و دانش و دین کرده، همّ خویش

باشی کنار ابن و اب و اُمّ و عَمّ خویش

آب و گل و سجیّت تو، جز کرم نداشت

دیدم چرا مزار تو صحن و حرم نداشت

گلدسته‌ای نداشت حرم، مرقدی نبود

صحن و سرا نیافتم و گنبدی نبود

این خاک عشق باشد و بر باد کی رود؟

غم‌های عهد کودکی از یاد کی رود

آتش به خرمن جگر از آه، با تو بود

یک عمر، خاطرات تو همراه با تو بود

از صبح تا غروب کشیدی ز سینه آه

اما چه خوب شد که نرفتی به قتلگاه

تو دیده‌ای چه‌ها به اسارت به عمه شد

در شهر شوم شام، جسارت به عمه شد

تو طفل روی ناقه‌ی عریان نشسته‌ای

بر روی رحل ناقه، چو قرآن نشسته‌ای

تو طعم تازیانه و سیلی چشیده‌ای

بر روی خار، همره طفلان دویده‌ای

دیدی تو خیمه‌های به آتش کشیده را

داغ و فرار و رنگ ز چهره پریده را

حاج علي انساني

*************************

منم که عالم هستی گدای کوی من است

منم که کعبه دمادم به طوف روی من است

منم که کوثر و زمزم نمی ز جوی من است

منم که باغ جنان مست عطر و بوی من است

منم که زاده ی پورِ حسینِ زهرایم

منم که بر همه ی عالمین مولایم

منی که کل وجودم پر از خدا شده است

به کودکی دل من با غم آشنا شده است

دلم پر از غم جانسوز کربلا شده است

به پیش دیده من سر به نیزه ها شده است

چگونه شرح دهم من غمی که بر ما رفت

فقط همین ، سر اصغر میان سرها رفت

چگونه شرح دهم حال زار قافله را

چگونه شرح دهم های و هوی و هلهله را

چگونه شرح دهم خنده های حرمله را

چگونه شرح دهم رد پای سلسله را

چگونه شرح دهم روی نیزه قرآن را

چگونه شرح دهم خیزران و دندان را

منم که نو گل پرپر به چشم خود دیدم

منم که حنجر و خنجر به چشم خود دیدم

منم که پیکر بی سر به چشم خود دیدم

منم که غارت معجر به چشم خود دیدم

چه گویم از غم خلخال و جامه ی پاره

چه گویم از غم جانسوز طفل آواره

ناصر شهرياري

نـــویسـنــده : واحد فرهنگی - گروه فرهنگی
تعداد بازدید این مطلب : نوع مطلب : اشعار
لطفاً نظرات خود را از طریق فرم زیر ثبت نمایید
نام ونام خانوادگی : پست الکترونیک :
موضوع نظر : وب سایت :