اشعار شهادت حضرت زينب كبري(س)
اشعار شهادت حضرت زينب كبري(س)

اشعار شهادت حضرت زينب(س)

من زینبم، مریم دخیل چادرم شد

در کسب رزق از آسمان ریزه خورم شد

عمری فقیر بخشش دست پُرم شد

خرج حمایت از ولی هر عنصرم شد

گرچه ز نسل یاسم و حساس هستم

در معرکه یک پارچه عباس هستم

من زیبنم، اسطوره ی سوز و گدازم

در نیمه شب ها عاشق راز و نیازم

حاجت دهد حتی نخ چادر نمازم

جوشن که می خوانم خدا با هر فرازم...

... می گوید این ناموس من فرزند زهراست

فخر تمام کائنات و عرش بالاست

در راه عشق دلبرم زهرا ترینم

هرچه بلا نازل شود از صابرینم

زاکیه ام، معصومه ام، اهل یقینم

من دختر حیدر امیرالمومنینم

فکری برای دفع هر نیرنگ کردم

با خطبه هایم مثل زهرا جنگ کردم

در شام و کوفه حرص دین خوردم برادر

کعب نی از شمر لعین خوردم برادر

از بام، سنگ آتشین خوردم برادر

با دست بسته بر زمین خوردم برادر

در هر کجا خوردم زمین، با اشک و با آه

زیر کتک گفتم فقط الحمدلله

اصلا که گفته کوچه ی اشرار رفتم

بی معجر و بی پوشیه بازار رفتم

باور نکن در مجلس اغیار رفتم

دیدی اگر در بزم مِی ناچار رفتم...

...می خواستم تا جامه ات را پس بگیرم

می خواستم عمامه ات را پس بگیرم

از بس که اهل غفلت و دنیا پرستند

این قوم با اوصاف ما بیگانه هستند

یک روز رأست را روی نیزه شکستند

روزی دگر نامردها بر شاخه بستند

خیلی برایت گریه کردم با رقیه

لعنت بر این دل سنگی آل امیه

طفلک رقیه پلک و ابرویش شکسته

سنجاقِ سر در لای گیسویش شکسته

اصلا خبر داری که بازویش شکسته

با ضرب پای زجر، پهلویش شکسته

از هر طرف پا می شود آخر می افتد

دستش شکسته غالبا با سر می افتد

سایه نشسته بر تنش مانند مادر

شد باغ لاله دامنش مانند مادر

خونی شده پیراهنش مانند مادر

شد نیمه کاره، دیدنش مانند مادر

بار سفر بسته پرستو زار و خسته

کنج خرابه ساکت و تنها نشسته

خیلی خسارت بین شهر شام دیدیم

معنای غربت بین شهر شام دیدیم

صدها مصیبت بین شهر شام‌ دیدیم

ما هتک حرمت بین شهر شام دیدیم

خیلی عوض شد قد و بالای رشیدم

از بس مصیبت های سنگینی چشیدم

محمدجواد شيرازي

*************************

به مدینه خبرِ سوختنش را نبَرید

آه در سایه بیایید تنش را نبرید

پیشِ او نامِ حسین و حسنش را نبرید

از روی سینه‌یِ او پیرهنش را نبرید

بگذارید که راحت بدهد جان زینب

هرچه کردند نسوزد دَمِ آخر که نشد

یا کمی کم بشود گریه‌یِ خواهر که نشد

یا به عباس نگوید غمِ معجر که نشد

یا نخواند نَفَسی روضه‌یِ حنجر که نشد

چه پریشان شده امروز ، پریشان زینب

بی نَفس مانده و بالایِ سرش نیست کسی

رو به قبله شده و دور و برش نیست کسی

تا بگیرند زیرِ بال و پَرش نیست کسی

یا بگیرند خبر از جگرش نیست کسی

زیرِ لب داشت حسینیم سَنَ قوربان زینب

یادش اُفتاد خودش دید پرش را بُردند

دیر آمد سرِ گودال سرش را بُردند

با سرِ نیزه‌یِ سرخی پسرش را بُردند

زودتر از زن و بچه خبرش را بُردند

میدَودَ در وسطِ خیمه‌ی سوزان زینب

یک طرف داشت سنان باز سنان را میزد

یک طرف حرمله هم پیر و جوان را میزد

همه‌ی قافله را  دخترکان را میزد

جای شلاق به تن چوبِ کمان را میزد

تک و تنها شده با جمعِ یتیمان زینب

چه کند ، مادری از طفل نشان میخواد

کودکِ بی رَمَقی تکه‌یِ نان میخواهد

دختری آمده از عمه توان میخواهد

راه رفتن به رویِ آبله جان میخواهد

میرود تا برسد گوشه‌ی ویران زینب...

حسن لطفي

*************************

نور زهرا مآب، یا زینب

بنتِ آُمُّ الکتاب، یا زینب

پرچم انقلاب، یا زینب

جلوه ی بوتراب، یا زینب

السلام ای عقیله ی حیدر

ذوالفقارِ قبیله ی حیدر

 

زینب، ای ستر آستان حرم

بعد عباس، پاسبان حرم

دژ مستحکم میان حرم

ای فدایت مدافعانِ حرم

تا که سردارتان سلیمانی است

کار داعش فقط پشیمانی است

 

نُه فلک، سوگوارِ تو بی بی

آسمان، اشکبار تو  بی بی

قلب ها، داغدار تو بی بی

اجل آمد کنار تو، بی بی

عرش را دیده ارغوانی کن

با اجل نیز روضه خوانی کن

 

اجل ای مرهمی به پیکر من

التیام دل پر آذر من

بنشین اندکی برابر من

تا بگویم، چه آمده سر من

شرح حالم، نگفته معلوم است

در دلم، داغ پنج معصوم است

 

جدّ من تا که رفت، غم آمد

غصه با من، قدم قدم آمد

پشت در، شعله ی ستم آمد

وای از آن دم که مادرم آمد

پسِ در، مادرم ز پا افتاد

او که جان داد مرتضا افتاد

 

ای اجل؛ پشت هم، بلا دیدم

فرق منشقِ مرتضا دیدم

پاره ی قلب مجتبی دیدم

من امامی به کربلا دیدم

قد کمان، سوخته، دریده جگر

نیمه جان، پای پیکر اکبر

 

من غریبی شاه را دیدم

سرور بی سپاه را دیدم

به لبش ذکر « آه، آه» را دیدم

گودیِ قتلگاه را دیدم

عرش را دیده ام به خاک افتاد

به روی خاک، چاک چاک افتاد

 

دیده ام شمر، خنجر آورده

دشنه را روی حنجر آورده

ناله ی عرش را در آورده

چکمه را روی پیکر آورده

مست شد با دوازده ضربت

سر او را برید با سرعت

 

ای اجل، نوبت اسارت شد

خیمه، بعد از حسین؛ غارت شد

به زنان حرم جسارت شد

غصه ی من، همین عبارت شد

آی زینب، حرم شده غارت!!

پس کجا رفته این علمدارت؟!

 

آه، از شام و آن همه آزار

از گذار یهودِ بی مقدرار

تنه خوردم از در و دیوار

بنتِ زهرا و مجلس اغیار

مست بودند و تاب می خوردند

دور زینب، شراب می خوردند

امير عظيمي

*************************

به شیعه آبرو داده وجود زینب کبری

یقین و صبر بوده تار و پود زینب کبری

اگر خالی ست جایش در کسا اما خدا پر کرد

نماد پنج تن را در وجود زینب کبری

نه تنها زینت باباست بلکه زینت دنیاست

علی پیداست در حین شهود زینب کبری

پس از چشمان مادر_آن همیشه محرم حیدر_

غم از رخسار بابا می زدود زینب کبری

حسین از یاد ها می رفت و پرچم ها زمین می خورد

نبود از عشق ردی در نبود زینب کبری‌‌

کسی که هستی اش را داد تا که  معجرش باشد

نمی داند قلم حد و حدود زینب کبری

شهادت خواستگاه کربلا بود و حسین اما

اسارت شد عروج بی فرود زینب کبری

اسارت رفت اما معنی اش ذلت نمی باشد

اسارت را خدا کرده صعود زینب کبری

چه محکم ما رایت الا جمیلا ضربه زد آنجا

به گوش دشمن کور و حسود زینب کبری

چنان کوهی که از طوفان نیاید خم بر ابرویش

حرم را تکیه گاه امن بوده زینب کبری

طنین خطبه اش را کوفه فهمیده است یعنی چه

هراسان شد دل شام از ورود زینب کبری

به اشک شرم می شوید به نی خورشید چشمش را

ببیند هر زمان چشم کبود زینب کبری

حسن كردي

*************************

با اشک بی‌زوال خودم گریه می‌کنم

بر روز و ماه و سال خودم گریه می‌کنم

این پلک ها به روضه‌ی تو‌ زخم شد حسین

پس با زبان حال خودم گریه می‌کنم

حالا دگر بدون عصا می‌خورم زمین

گاهی خودم به حال خودم گریه می‌کنم

می‌پرسم از خودم که چرا بی کفن شدی؟

بر پاسخ سوال خودم گریه می‌کنم

گاهی که یاد عصر دهم می‌کند دلم

بر غارت جلال خودم گریه می‌کنم

من آن کبوترم که ز شلاق ها هنوز

هر شب ز درد بال خودم گریه می‌کنم

ای بهترین برادر دنیا برای تو

تا وقت ارتحال خودم گریه می‌کنم

ميلاد حسني

تا آخرین نفس که توانی در این تن است

داغت امانتی است که همراه با من است

رفتی و داغ دامن من را رها نکرد

یاد تو در دل من و اشکم به دامن است

چون شمع ذره ذره دلم آب شد ولی

در من هنوز شعله ی امید روشن است

جان می سپارم و دم آخر دلم خوش است

دیدار تو مقارن این جان سپردن است

یک سال و نیم خواهر تو مرد و زنده شد

یک سال و نیم کار دلم غصه خوردن است

حتی ز داغ تو دل سنگ آب می شود

دل های دشمنان تو از جنس آهن است

مویی که شانه بود به آن دست فاطمه

دیدم که غرق خون شده در چنگ دشمن است

رفتی و بین این همه نامرد و بی حیا

یک مرد هم نبود بگوید مزن زن است

هادي ملك پور

*************************

گفته بودم كه دیر یا زود از

راه می آیی و مرا با خود

بعد یك سال و نیم خون گریه

میبری تا وصال خود، تا خود

 

چقدر چشم من به راهت بود

صبح و شب نامتان به روی لب

امدی و خوش آمدی اما

دیر كردی و پیر شد زینب

 

نه درست است،اشتباهی نیست

چهره ام یك كمی فقط آخر...

نه كه یك سال و نیم كم باشد

بی تو چل سال رفته بر خواهر

 

خب بیا بگذریم وقتش نیست

یك كمی از خودت بگو آقا

خودتان شرح می دهی یا من

روضه را باز تر كنم حالا

 

تشنه لب لحظه های آخر را

از دم آخر تو می گویم

سرِ زینب فدات،دلدار از

رنج های سرِ تو می گویم:

 

زخم زیر گلو؟ نه طاقت نیست

قلب و تیرِ سه شعبه؟ اصلآ نیست

سنگ و شمشیر سختیش مثلِ

لحظه های به نیزه رفتن نیست

 

آسمان ریخت بر سرم وقتی

صوت تكبیر در هوا می رفت

جلوی چشم را نمی دیدم

آفتابم به نیزه ها می رفت

 

روزِ تشییع پیكرت در دشت

پسرت بود و بوریا هم بود

بدنت را به قبر وقتی چید

قطعه هایی ز پیكرت كم بود

 

كوفه بود و جواب خوبی ها

كوفه بود و تلافیِ مردم

پشت بام و هنرنمایی با

سرِ تو سنگ بافیِ مردم

 

تو برای خودت سری بودی

روی نی استوار و پا بر جا

هر زمانم ز نیزه افتادی

می شدی تو دوباره از سر جا

 

آفتابم به خواب خود هرگز

سایه ام را ندیده بود اما

روز محمل سواری ام در شهر

زینبت بی نقاب بود آنجا

 

نفسِ آخرم رسید و من

چشم هایم به سمت آمدنت

یادگاریِ تو به روی قلب

می گذارم دوباره پیرهنت

حسن كردي

*************************

شیعیان حیدریم و خاک پای زینبیم

با نگاه لطف زهرا مبتلای زینبیم

برکت یک عمر گریه بر برادرهای او

لطف فرمودند و حالا ما گدای زینبیم

کربلا از ابتدا تا انتها میدان اوست

از محرم تا صفر غرق عزای زینبیم

در نماز وتر دست گریه کن ها را گرفت

ما حسینی گشته از فیض دعای زینبیم

رازق چشم تر عشاق تنها زینب است

اشک اگر داریم مرهون عطای زینبیم

از نجف تا کربلا هر سال جمع زائران

میهمان سفرهء صحن و سرای زینبیم

روز محشر لحظهء "یوم یفر من اخیه "

با نشان "سینه زن" تحت لوای زینبیم

هر مدافع تا زمین افتاد با خونش نوشت

تا نفس در سینه ها باقیست پای زینبیم

کثرت ایرانیان لشگرش معلوم کرد

بیش از هر قوم دیگر ما فدای زینبیم

او اسارت رفت تا دین خدا احیا شود

ما مسلمانان رنج و غصه های زینبیم

تازیانه خورد اما چادرش را پس گرفت

تا ابد حیران این حجب و حیای زینبیم

مصطفي هاشمي نسب

*************************

ببین زمانه چه آورده است بر سر من

نشسته گرد اسارت به روی پیکر من

نپرس موی سفیدم نشانه ی چه غمی ست

نپرس از دل خون و نگاه مضطر من

حسین و اکبر و عباس و قاسم و... شده بود

تمام دشت پر از لاله های پر پر من

ورق ورق شده بودی ، نرفته از یادم

چگونه جمع نمودم تو را برادر من

تمام جان و دلم سوخت بعد رفتن تو

چرا که سایه ات افتاده بود از سر من

به روی تل ، دم گودال ، پیش طشت طلا

همیشه قبل تر از من رسید مادر من

نبود طاقت شرمندگی بیشتری

هزار شکر نگفتی کجاست دختر من

اگرچه بعد تو یکسال ونیم رفت ، هنوز

سری به نیزه بلند است در برابر من

مجتبي خرسندي

نـــویسـنــده : واحد فرهنگی - گروه فرهنگی
تعداد بازدید این مطلب : نوع مطلب : اشعار
لطفاً نظرات خود را از طریق فرم زیر ثبت نمایید
نام ونام خانوادگی : پست الکترونیک :
موضوع نظر : وب سایت :